|
پلّکان نگاهت را می گیرم و بالا می آیم،
تا سر بر آستان چشمان مهتابیت بسایم. لبان سکر آورت، طعنه بر جام می زند و مستم می کند. آغوش می گشایی و من در عاشقانه ترین دقایق، مشتاقانه، وجودت را جرعه جرعه سر می کشم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 10:13 توسط بهدونه |
|
| |||||